تبليغاتX
پاییز بهاریست که عاشق شده است


پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم

 دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم

بمونيم ...بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت

 کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:37 توسط مریم| |

ساکنان دریا

پس از مدتی

صدای

امواج را نمیشنوند

چه سخت است

قصه ی عادت.........

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:27 توسط مریم| |

کودکي که آماده ي تولد بود ، نزدخدا رفت واز اوپرسيد:ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد؛ اما من به اين کوچکي وبدون هيچ
کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آن جا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از ميان بسياري از فرشتگان ، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست واز تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يانه .
اينجا در بهشت ، من هيچ کاري جز آواز خواندن ندارم واين ها براي شادي من کافي است.-
خدا لبخند زد:فرشتهي تو برايت آواز خواهد خواند وهرروز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد وشاد خواهي بود.
کودک ادامه داد :من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آن ها را نميدانم؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته ي تو ،زيباترين وشيرين ترين واژه ها يي را که ممکن است بشنوي ،در گوش تو زمزمه خواهد
کرد وبا دقت وصبوري بخه تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت :وقتي ميخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت :فرشته ات دست هايت را
کنار هم ميگذارد وبه تو ياد ميدهد چگونه دعا کني .
کودک سرش را برگرداند وپرسيد:شنيده ام در زمين انسان هاي بدي هم زندگي ميکنند. چه کسي ازمن محافظت خواهد کرد
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
کودک با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل که ديگر نميتوانمشمارا ببينم ناراحت خواهم بود.
خدا لبخند زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره ي من باتو صحبت ميکندو به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود،اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سوال دیگر از

خداوند پرسید:خدایا!اگر باید همین حالا بروم ،لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :نام فرشته ات اهمیتی ندارد.براحتی می توانی او را مادر صدا کنی

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:8 توسط مریم| |

یادته؟

یــادتــه مـنــو تــو بودیــم؟

تــوی این دنـیـای بـی مـهـر یـــادتـــه تـــرانـه هـــا رو؟

هردو ازوفا می خوندیم

یادمه وقتی می رفتی ؛ من صدات کردم ؛ اما تو رفتی

یـادتـه یه باغـی داشتـیـم؟

که توش گل عشق می کاشتیم یـه روزی باغ و گــرفـتـن

دیـدم از ریـا مـی گفتـن

یادته خورشید و داشتیم؟

یــادتــه گــرمـایـی داشتـیــم؟

یــه روزی اونــم گــرفـتـن

جاش شب سرد گذاشتن

یـادته کلبـه ای داشـتـیـم؟

زیــر سـقـف اون مـنــو تـو،دستامـون تـو دست هـم بود

دلامون خالی از غم بود ؛یادمه اینم گرفتن

یـادتـه مـهتـابـو داشتـیـم؟

یــه شبی اونـم گــرفــتــن

یــادتــه ســتـــاره هــا رو یــه شـبـم اونــا رو چـیــدن

جـاش رنـگ غـم پــاشــیـدن

یـادتـه آسـمـون آبـی رو؟

مـیـونـش رنگین کمـون بـود هــردو رو بــا هـم گـرفـتـن

دیدم از جفا می گـفـتـن

یـادتــه بـهـاری داشـتـیـم؟

بــارون نــم نــم ی داشـتـیـم شــــور دلـهـا رو گــرفـتــن

غـم تـو دلا گــذاشتـن

یــادمـه یـه بـیـشـه بود:

مـیـونـش یــه رود قــشـنـگ صــدای پــــاک آب بـــود

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:39 توسط مریم| |

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:7 توسط مریم| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:9 توسط مریم| |

مردي دختر سه ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد و ديد كه دخت رش

گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر

داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه

هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت

وخوابيد.

روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته

است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه

متوجه شد كه آن روز، روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه

تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه رااز

او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است

مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست

وبايد چيزي درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او

گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت

غمگين بود يك بوسه از جعبه بيرون آورد و بداند كه دخترش چقدر

دوستش دارد!!

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:53 توسط مریم| |

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:2 توسط مریم| |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم:
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌کنند
.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!و در پایان، اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:54 توسط مریم| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:3 توسط مریم| |


Design By : Night Skin